فرداد دولتشاهی عزیز از من خواسته راجع به "او" بنویسم. "او" نزد من در یک یا چند برگ از زندگی ام نیست. من"او" را همیشه و همه جا در کنار خودم می بینم از زمانی که در یک روستای دور افتاده بدون آب و برق و تلفن و... به دنیا آمدم و ۶ سال اول عمرم را در آن گذراندم تا الان که خودم صاحب یک فرزند هستم. نگاهی به گذشته من نشان میدهد واقعا بدون توکل به "او" سرنوشت من چقدر می توانست متقاوت تر از این چیزی که هست باشد. هر چند متاسفانه وقتی دلم می گیرد یا غمگین هستم یا گرفتار می شوم " او " را بیشتر لمس میکنم و شاید خیلی لز مواقع خوشی کمتر یادش می کنم اما از اینکه " او" را دارم خوشحالم. وقتی اوایل دبستان بودم و ساکن تهران بودیم به خاطر آنکه تعدادی از بچه ها به دلایل مختلفی امکان آن فراهم نشد که با سایر همکلاسی ها اردوی یک روزه تله کابین توچال برویم و مجبور شدیم تنهاي تنها در كلاس معلم ديگري بنشينم از "او" مي خواستم كاري كند كه همه بچه هاي كوچيك دنيا هر اردويي دلشان خواست بروند.بعدها كه بزرگ شدم و توسط يكسري از دوستان براي همان مدرسه دولتي در جنوب شهر تهران هزاران كتاب رايگان و دهها بار اردوهاي مختلف هماهنگ کردم از"او" صمیمانه تشکر کردم که مرا واسطه ای هر چند کوچک قرار داد تا دل تعدادی از بچه های مدرسه سابقم را شاد کنم. وقتي مدرسه راهنمايي مي رفتم و مجبور بودم در يك شيفت كار كنم و شيفت ديگر را مدرسه بروم هميشه از "او" ميخواستم كاري كند كه بچه ها فقط بازي كنند و درس بخوانند و هيچ وقت توي سن كم كار نكنند اما حالا كه گذشته را مرور ميكنم خوشحال ميشوم كه از كودكي كار كرده ام چون همان كار كردنها الان بهترين يار و كمك من هستند. من سختيها زيادي كشيده ام تا به اين سن رسيده ام اما واقعا بدون "او" نمي توانستم يكي پس از ديگري بر اين سختيها غلبه كنم و به مقابل حركت كنم. درس و پست و مقام و دارايي و همسر و بچه و خانواده و دوستهاي خوب همه و همه را "او" به من ارزاني كرده است.من "او" را دوست دارم. "او" تنها اميد من در سختيها ومشكلات است. ضمنا من دو باردر تمام عمرم "او" را از نزديك ديدم. بار اول 8 سال پيش بود كه با دو نفر محيط بان همراه در دل پارك ملي كوير بوديم و من با تمام وجودم در آن لحظه غرق عظمت آفريننده كوير شدم و "او" را در قلب كوير سجده كردم. دومين بار هم زماني بود كه براي اولين بار در سونوگرافي همسرم حركات ني ني 5 ماهه مان را ديدم.اولين حركت و چرخش باربد كوچولو بي اختيار اشك از چشمانم سرازير كرد.آنجا هم به وضوح "او" را ديدم. من آن ساعت هم بي اختيار "او" را سجده كردم. اميد آنكه هميشه " او" در كنار مان باشد!
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 11:9  توسط وحید نوروزی(آوای سبز)
|


